خرید بک لینک
با خودش زمزمه میکرد؛ مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا (احزاب۲۳) .اولین روزی که در جلسه تفسیر قرآن شرکت کردو دوست داشت از نزدیک باکلاس تفسیری که می رفتم آشنا بشود ، مصادف شد با تفسیر این آیه .از آن روز به بعد این آیه را حفظ کرد و با خودش میخواند. وقتی به " من ینتَظِر " می رسید ، با بُغض و حالت عجیبی آن را میخواند و سوزنش روی آن گیر میکرد و هی تکرار میکرد "من یَنتَظِر "..بعد حجم صدای مردانه اش را در لایه های میانی گلویش پنهان میکرد طوری که انگار شرم داشته باشد کسی متوجه حالش شود و درآخر، آرام آرام و چکه چکه ،ابراز وجود میکرد.بابا مصطفی هم همینطورند. روزی یک بار سی دی بوی پیراهن یوسف را داخل دستگاه میگذارد و با آن دگرگون میشود.هر بار، انگار اولین بار است که این فیلم را می بیند.تمام دیالوگهای فیلم را با بازیگران تکرار میکند.علی الخصوص دیالوگهای علی آقای نصیریان را. جناب حاتمی کیا هم خوب میداند برای روانی کردن یک ملت از چه اسمی برای فیلمش ،چه بازیگرانی، و حتی چه آهنگسازی استفاده کند.گاهی اوقات با دیدن حال حاج آقا مصطفی،در دلم به حاتمی کیا فحش میدهم. در تمامی لحظات تفسیری این آیه، هر جا به "رجال صدقوا " میرسم، فکر میکنم منظور خداوند" علی" بوده است. انتظار او

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

در قلب عاشق نیست تابی دادو بیداد

صبری، سکونی و ثوابی داد و بیداد

عمرم تلف شد بر سرِ چاهی که دیدم

نه یوسفی دارد نه آبی دادو بیداد

#عادله_اسدی

یوسف گمگشته باز آید ولی روزی که من

چشمهایم منت پیراهنش را می کشند

#عادله_اسدی

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

وقتی هتلتان در راسته بازار سرشور باشد، هنگام تشرف خدمت حضرت شمس الشموس ، دو درب پیش رو خواهید داشت.اگر از داخل بازار فرش فروشها و از کنار موزه انسان شناسی رد شوید ، توفیق گذر از باب الهادی را خواهید داشت اما اگر راهتان را کج کنید وبه قول پلیس راهور از راست برانید، خودتان را مقابل باب الجواد میبینید..عبور و داخل شدن از هردو باب برکاتی دارد.نشان به آن نشان که اولین بار که از باب الهادی وارد صحن رضوی شدم ، با شب تولد خود امام هادی علیه السلام مصادف شده بود و من آنرا به فال نیک گرفتم. همان شب امام هشتم را به امام دهم قسم دادم و حاجتم را طلبیدم و البته خیریت امور را به عینه دیدم.راست گفتند که بچه بادام است و نوه مغز بادام. اما باب الجواد ، وقتی که از درب باب الجواد وارد صحن رضوی میشوید پنجاه قدم جلوتر اذن دخول راطوری میخوانید که نگاهتان به گنبد نیمه پیدای آقاست که گویی با چشمک زدن جواب سلام شما را میدهد و اجازه ورود را با اولین قطره اشکی که روی گونه تان جاودانه میشود، میگیرید. راهم را به سمت چپِ صحن رضوی آنجا که نوشته"صحن غدیر "کج میکنم و از آنجا که دیوارهای آجری پیداست ، مردی را می بینم که مانند نگاهبانان قلعه جلوی درب ورودی صحن جمهوری رژه می رود. از پله های سمت راستِ دالان وارد صحن جمهوری میشوم و بعد صراط مستقیم را در پیش میگیرم و از اولین خروجی به بست شیخ طوسی می رسم .از ای

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

یکصدا گفتند بفرما بفرما، جعفر کرمانی هم آمد.عروسی بود .در روستای کلاته ، هیچ کس اهل فخر فروشی نیست.قدیمی ها که اینگونه بودند جدیدیها یشان را نمی دانم. ما بودیم و ماشین ِ پرایدمان.داداش کوچیکه راننده بود .بابا طبق معمول همیشه کنار دست راننده نشسته بود.من و آبجی خانوم ، چادر چار چوق کرده ، عقب ماشین نشسته بودیم. تازه وارد روستایمان شده بودیم همان وسط روستا، ما را به سفره ناهار عروسی دعوت کردند. پنجره های ماشین را بالا داده بودیم تا موقع عبور از جاده نیمه آسفالتِ دِه، خاکی نشویم.پسر عمه ام میگوید، بودجه روستایی فقط به اندازه آسفالت جاده اصلی روستا بوده و برای جاده های داخل روستا ، پولی نمانده.پسر عمه، عضو شورای روستاست. تازه جلوی حسینیه که ناهار آنجا ، سِرو می شد توقف کرده بودیم که جعفر خانِ از کرمان برگشته مان با ماشین مدل بالایش وارد روستا شد.اسم ماشینش را نمی گویم تا تحصیل کرده های دیگر مانند خود من دچار افسردگی مزمن نشوند. راننده اش ماشینشان را صاف جلوی ماشین ما پارک کرد. بعد راننده کرمانی اش درب ماشین را باز کرد و جعفر و پسرِ دانشجویش از عقب ماشین پیاده شدند. بابا تا چشمش به جعفر آقا افتاد خندید و گفت هِی جعفره!! تا بحال ندیده بودمشان.نه جعفر آقا و نه امیر خان پسرش که دانشجوی فوق تخصص قلب و عروق است را. گفتم بابا این آقا کیه؟؟ _جعفره دیگه بابا!جعفر کرمانی!!بعد میخندد. _اینج

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

میلاد با سر سعادت خاتم الانبیاء، رحمة للعالمين برهمگان میمون و مبارک باد.

گفتند چند جا ،دعای انسان مستجاب میشود. هنگام نزول باران، هنگام اذان، بعد از نماز واجب، حین زایمان از نوع طبیعیش و... هنگام خواندن خطبه عقد..

_ما که در تمامی موارد سعی میکنیم مومنین و مومنات را فراموش نکنیم..ملتمس دعا از آنان که امشب و فردا پای سفره عقدند..

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

تازه از در خانه بیرون آمده بودم.خیلی دیرم شده بود. چسبِ کفشِ پای راستم دائم باز میشد. چند بار خم شدم و محکمش کردم ولی از رو نمی رفت و بعد چند قدم دوباره باز می شد. بار آخری که چسبش را محکم کردم از ترس اینکه دوباره باز شود، مثل لنگها راه می رفتم .پای راستم را روی زمین می کشیدم که مبادا با انحنا برداشتنِ حین راه رفتن ، مثل تفنگ از ضامن خارج شده، بشود. وقتی کفش آدمی در پایش لق بزند راه رفتن عذاب آور میشود..مثل همراه و همسفر بد می ماند. سَرَم به راهِ خودم بود که با برلیانسش جلوی من پیچید.هول کردم وپای راستم پیچ خورد . می خواستم زمین بخورم که راننده مثل فشنگ آمد و زیر بغلم را گرفت. ترسیده بودم از اینکه" این اول صبحی این مرتیکه کیه که با ماشینش مزاحمت ایجاد کرده وحالا دستش زیر بغلم ،دارد مرا بلند می کند". دستش را پس میزنم و میگویم لازم نیست کمک کنید. می خندد و می گوید "لااقل نیگا کن ببین با کی تصادف کردی" صدایش آشناست. سرم را بالا می گیرم و محجوبانه و مغضوبانه نگاهش می کنم .عه سامان تویی؟ _پس کی میخواسته باشه؟ _ای تو روحت !دارم میرم مدرسه دیرم شده. _می رسونمت. _ما را به خیر تو امیدی نیست فقط شَر مَرسان. _اونقدر توی شعر و شاعری غرق شدی که چند بار صدات زدم حالیت نشد .مجبور شدم بپیچم جلوت.میخندد. از او خدا حافظی می کنم.بلکه زودتر دست از سرم بردارد اما با تحکم دست ضعیف ونحیفم را میگ

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

کلاس اول را باهم در مدرسه ای که در نزدیکی خانه مان بود گذراندیم. مدرسه ای که اولش مسجد بوده و بعد تغییر کاربری داده وشد ه مدرسه بزرگسالان و بعد مدرسه ابتدایی شد. تا پایه چهارم ابتدایی ، دانش آموزانِ هم محله ای مان به این مدرسه می آمدند. آن سالی که من و سامان کلاس اول بودیم آخرین سال مختلط بودن مدرسه بود و از کلاس دوم به بعد دیگر در منطقه ما مدرسه مختلطی وجود نداشت. اولین روز مدرسه ام را فراموش نمی کنم همه دانش آموزان در حیاط مدرسه صف ایستاده بودیم و منتظر بودیم خانم کمالی مدیر وقت مدرسه، کلاسها را و اسامی دانش آموزان هرکلاس را بگوید.ما نو آموز بودیم و چیزی از حروف الفباء نمی دانستیم .دائم اسم خودمان را بلند صدا میزدیم تا خانم مدیر زودتر اسم ما راهم ببرد و برویم سَرِ کلاسمان.بماند که خانم کمالی دائم به ما تذکر میداد که کلاسبندی بر اساس حروف الفباست و ما پیله میکردیم که اسم مارا هم بخواند. داداش امیر و سامان کنار هم ایستاده بودند.امیر از من دوسالی بزرگتر است و سواد خواندن و نوشتن داشت.اما سامان مثل من صفر کیلومتر بود.من خیلی ریزه میزه بودم و عشقِ چادر.چندین روز مانده بود به اول مهر که از مادرم خواستم برایم چادر بدوزد تا با چادر به مدرسه بروم .مامان هم چادری که خاله از شهرستان برایم فرستاده بود را کوتاه تر کرد و برای اولین روز مدرسه ام آنرا آماده کرد.آن موقع ها مردم چادر خاله

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

از موقعی که دستش داخل جیب خودش رفت، نیمه های پاییز را جشن می گیرد.جشن تولد. همیشه بعد از جشن یک بشقاب با بُرِش بزرگی از کیک تولد برای خانواده ما می آورد طوری که براحتی بشود بین هفت نفر به طور مساوی آن را قسمت کرد و کام همه شیرین بشود..اما از دو سال پیش رسما از پدرو مادرم خواست تا موقع جشن تولدش که البته تولد من هم به حساب می آمد ،من هم حضور داشته باشم. بابا و مامان اول مخالفت کردند ولی سامان اصرار کرد که فقط افراد خانواده خودش هستند و دوست داردمن هم به عنوان خواهر ، پیشش باشم ودر جشنش شرکت کنم.بالاخره موافقت کردند امابشرطها و شروطها..شرط آن بود که به بهانه خواهر _برادری دست مرا نکشد وسط که با خواهرها یا حتی خودش برقصم و شرط بعدی اینکه خیلی رسمی و با چادر مجلسی در جشن حاضر بشوم. سامان اولش چُرتش پاره شد ولی بلافاصله به بابا و مامان قول داد که همینی که می خواهید می شود. روز تولدمان شد .خواهرهای سامان، حسابی بزک دوزک کرده بودند و حتی مامان زکیه هم کمی رنگ و روغن به خودش مالیده بود.حاج حسین وآقا سهیل، پسر بزرگِ حاجی، کت و شلوار آبی نفتی پوشیده بودند و حکما با یک گالن عطرِ تند، دوش گرفته بودند. سامان، انگار که رعد وبرق به فرقش خورده باشد بی آنکه از آن هیکل یک و نود سانتی اش خجالت بکشد، موهایش را ژل زده بود تا سیخ بایستد و عطرِ ملایمی که من معمولا از آن تعریف می کنم را زده بود.سقف پذ

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

چهل عدد مقدسی است.نشان به آن نشان که موسی علیه السلام در وعده گاه الهی ،باید سی روز می ماند ولی با ده روز اضافه خدمت به چهل روز رسید. ( و اتممناها بعشر)برای مرده چهلم می گیرند. مومن اگر چهل روز اعمالش را برای خدا خالص کند ، خداوند چشمه های حکمت را از قلب بر زبانش جاری خواهد کرد.انسان تا قبل از چهل سالگی اعمالش با اغماض ثبت و ضبط میشود اما همین که به چهل برسد ، منادی ندا می دهد که از هیچ امری ، کوچک یا بزرگ فرو گذار نشود و همه در دفتر عملش ثبت شود.کسی که بتواند چهل روز از امری چشم پوشی کند ، می تواند برای همیشه از آن صرف نظر کند.. نوشته شده توسط فاطمه عرب اسدی در 21:10 | لینک ثابت •

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

دقت می کنم، با پای چپ از خانه خارج میشوم .یادم هست که باید موقع خروج به امام زمانم سلامی بدهم. انگار تمام خروجها انتظار اورا می کشند .همین که با هر دو پایم روی آسفالت کوچه می ایستم ، سرم را پایین می اندازم و به کفشهایم خیره میشوم، گرچه نگاهم ، نگاه کوتاهی است ولی حرفهای زیادی دارم با پاها و کفشهایم در آن صدم ثانیه ها .اینکه امروز در مسیر حق قدم بر میدارم یا نه. اینکه مقصد و هدفم حق است یانه و اینکه خروج تکراری امروز من ،برای توست یا نه؟ باز هم به خاطر تو زندگی میکنم ، پس لطف کن و " رب ارجعونی "هایم را به رُخَم نکش....مهربانِ من. قریب به چهل سال برای خودم زندگی کردم و خیری ندیدم. از این به بعد حتی شماره نَفَسهایم را برای خودت بنویس..ف ق ط . ب ر ا ی . ت و .خ د ا.

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

صفحه بندی